تبليغاتX
عاشق دربدر زندگي خود

هدف در زندگي چيست ؟؟؟؟

توقف

 

 

اندر احوالات هدف...

هدف یه چیزه . یك نقطه ی ثابت و روشن  كه باید به سمتش حركت كنم .حالا اون روزنه ی نورانی كه منو به یه دنیای روشنتر و بهتر می رسونه چیه ؟ كجاست ؟ چه شكلیه ؟

هدف من تو زندگی اینه كه .....................

چرا دستم رو دكمه ها ی كیبورد خشك شده ؟ چرا چشم هام میخكوب شده به نشانگر اول سطر كه هی ناپدید میشه و هی ظاهر میشه و انگار هولم می كنه كه :" دِ بگو دیگه !  بگو كه وقت نداریم . بگو كه دنیا ، دنیای توقف نیست ! بگو كه اگه مكث كنی ممكنه هزار تا اتفاق بیفته و رشته ی افكارت ابتر بمونه ! بگو كه زمان دیگه بركت نداره این روزا ! بگو كه اگه بایستی ، له میشی تو هجوم سرعت و تكنولوژی و مدرنیته !  "

نوشتن

دوستان از همتون معذرت

مدتي تعطيل كردم به علت

گرفتاري هاي خانوادگي

سرم شلوغه ولي نظر هاي خوشگلتون را مي خونم

ممنونم از همتون؟؟؟

 


 

نوشته شده توسط منصور در پنجشنبه پنجم آذر 1388 ساعت 11:45 موضوع | لینک ثابت


***** رها ****

تابه ها شعله ها در انتظار ....     كه تو يك روزي بسوزي در شرار

گر نمي خواهي در آتش سوختن ..... بايدت اندر زما آموختن ؟؟

گر سوي خشگي كني با ما سفر ....   بر نگردي جانب دريا گر

گر ببيني آن  هواي آن نسيم    ....      بشكني اين عهد و پيوند قديم

گفت از ما با تو هر گس گشت دوست ....  تو بدس دوستي كنديش پوست ؟؟

گر كه هر مطلوب را طالب شويم ....      با چه نيرو و بر هوي خالب شويم

چشمه نور است اين آب سياه         ؟؟؟؟   تو نكردي چون خريداران نگاه

خانه هر كس براي او سزاست       ...    بهر ما خوشتر از دريا كجاست

گر بجوي و بركه لاي و گل خوريم ؟؟؟    به كه جور تو خون دل خوريم

جنس مارا نسبتي با خاك نيست ؟؟؟؟    پيش ماهي سيل . و حشتناك نيست

آب و رنگ ما ز آب افزوده اند ..............خلقت ما را چينين فرمودا ند

گر  زسطح آب بالتر شويم ؟؟؟      ز آتش بيداد خاكستر شويم ؟؟؟؟

قرنها گشتيم اينجا فوج فوج ...........  مي ترسيديم از طوفان و موج

ليك از بد خواه مارا ترسهاست  ؟؟؟     ترس جان آموزگار درسهاست

بسكه بد كار و جفا  جو ديده ام ....      از بديها جهان ترسيدام

با عدد خود مرا خويشي نبود .....   دعوت تو جز هد انديشي نبود

تا بود پاي چرا مانم زراه ؟؟؟؟      تا بود و چشمي چرا افتم بچاه ؟

تو براي صيد ماهي امدي .... كي براي خير خواهي امدي ؟؟

از تو نستانم نوا وبرگ را رها ؟؟؟؟‌  گر بچشمم خويش ببينم مرگرا عارف


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط منصور در چهارشنبه بیستم آبان 1388 ساعت 13:17 موضوع | لینک ثابت


آمدن عشق به بالين عاشق

آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا ؟

بي بفا . بي بفا حالا كه من افتادم از پا چرا ؟

نوشدارو بعد از مرگ سهراب آمدي

سنگدل اين زوتر مي خواستي حالا چرا ؟

عمر ما از مهلت امروز و فرداي تو نيست

من كه يك امروز مهمان توام فردا چرا ؟

نازنينا ما به ناز تو جواني دادايم ؟

ديگر اكنون با جوانان ناز كن با ما چرا

وه كه با اين عمر هاي كوته بي اعتبار

اين همه غافل شدن از چون مني شيدا چرا

آسمان چون جمع مشتاقان پريشان مي كند

در شگفتم من نمي پاشد ز هم دنيا چرا ؟

شهريارا بي حبيب خود نمي كردي سفر

را عشق است اين يكي بي مونس و تنها چرا ؟

بي مونس و تنها چرا تنها چرا ؟

تنها چرا حالا چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟




 

نوشته شده توسط منصور در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 ساعت 12:55 موضوع | لینک ثابت


زنبور عسل

علوم طبیعت > زیست شناسی > علوم جانوری > بی مهرگان
علوم طبیعت > زیست شناسی > علوم جانوری > رده بندی جانوری
علوم طبیعت > زیست شناسی > کشاورزی
(cached)


بسم الله الرحمن الرحیم
و اوحی ربک الی النحل ان اتخذی من الجبال بیوتا و من الشجر و مما یعرشون.ثم کلی من کل الثمرات فاسلکی سبل ربک ذللا یخرج من بطونها شراب مختلف الوانه فیه شفاء للناس ان فی ذالک لایه لقوم یتفکرون.(نحل 67-69)
پروردگارت به زنبور الهام کرد که در کوهها و درختان و در آنچه سقف دارند لانه کن، آنگاه از هر میوه ای بخور و راه هموار پروردگارت را بپوی ، و از شکم آنها نوشابه ای که رنگهای مختلف دارد بیرون می آید، که آن باعث درمان مردم است، به راستی در این کار نشانه ای برای اندیشمندان است.



img/daneshnameh_up/9/91/znborasal_1.jpg

مقدمه

زنبور عسل یکی از حشرات مفید برای انسان است که متعلق به رده دوبالان می‌باشد. زنبور عسل خیلی پیش از انسان در روی زمین بوجود آمده و زندگی می‌کرده است. زنبور عسل حدود 150 میلیون سال قبل وجود داشته و مشغول زاد و ولد بوده است. منتها با این تفاوت که در آن فاقد یک زندگی اجتماعی بوده و مثل خیلی از زنبورهای غیر عسلی امروزی ، زندگی انفرادی داشته و هر زنبور لانه مخصوص بخود را داشته و در آن زندگی می‌کرده است. کندو محلی است که زنبورها در آن تولد یافته ، کار کرده ، خواهران و برادران خود را پرورش داده و مواد غذایی لازمه را در آن انبار و ذخیره می‌کنند. زنبور عسل دارای نژادهای مختلف است و ساختمان بدنی پیچیده‌ای دارند.

ساختار بدن زنبور عسل

سر

در جلوترین قسمت بدن قرار داشته و شامل اعضای زیر است: دو عدد چشم مرکب ، سه عدد چشم ساده ، دو عدد آنتن و دهان با خرطوم. بزرگی چشمها وسیله‌ای است که زنبوردار به کمک آن به راحتی می‌تواند زنبور نر را از کارگر تشخیص دهد. زیرا چشمهای زنبور نر بزرگتر بوده و از عقب سر بهم می‌رسند، ولی در زنبور کارگر و ملکه بهم نمی‌رسند. کار آنتنها ، لمس کردن و بوییدن است. زنبور به کمک خرطوم ، شهد را از روی گلها جمع آوری و از راه دهان به داخل کیسه عسلی می‌فرستد.

سینه

از سه حلقه کیتینی درست شده و اعضای زیر به آن اتصال دارند: چهار عدد بال یا پر که دو عدد آنها بالهای جلویی و دو عدد دیگر بالهای عقبی هستند. شش عدد پا که جفت عقب آن دارای حفره‌هایی به نام سبد می‌باشند و زنبور عسل در دوران فعالیت خود گرده‌های گل در آن پر و با خود به کندو حمل می‌کند. این سبدها در کارگران بزرگتر از نرها هستند.

شکم

در قسمت انتهایی بدن قرار داشته، از 6 حلقه کیتینی پشتی و 6 قطعه شکمی تشکیل شده است. در انتهای شکم مخرج برای دفع مدفوعات دیده می‌شود. از راه همین مخرج ، زنبور قادر است خاری را که در داخل بدنش جای دارد، خارج کرده و نیش بزند. زنبور نر نمی‌تواند نیش بزند، چون اصلا نیش ندارد.



تصویر

غده های مهم

  • در داخلا دو طرف سر کارگر یک جفت غده‌ای به نام غده‌های شیری وجود دارد که از خود ماده‌ای به نام شیر یا ژله شاهانه ترشح می‌کند و با آن ملکه و لاروهای خیلی جوان را تغذیه می‌نمایند.

  • غده‌های بزاقی همراه با یک جفت غده سینه‌ای بوسیله یک کانال مشترک ، ترشحاتشان را به داخل دهان زنبور می‌ریزند. ترشحات این غده‌ها در موقع لارو بودن صرف تنیدن به دور خود شده و پس از رشد و تبدیل به یک زنبور کامل ، نقش غده بزاق دهان را در زندگیشان بازی می‌کنند.

  • غدد زیر آرواره‌ای که در کارگران خیلی کوچک و غیرفعال بوده و در ملکه بسیار بزرگ و فعال است. ماده‌ای بوسیله این غده ترشح می‌شود که با بوی مخصوصش باعث تمیز ملکه از سایر زنبورها می‌شود.

  • در زیر شکم زنبورها 4 جفت غده‌های مومی وجود دارد که سه جفتش فعال هستند و موم ترشح می‌کنند و بکار ساختن سلولها و شان می‌خورند.

  • غده‌های بویایی: در پشت زنبورها غده‌ای به نام غده بویایی دیده می‌شود که کارش تشخیص بوهاست.

  • غده‌های مخزنی: سه عدد غده در مخزن به نام غده‌های مخزنی ، مدفوعاتی را که در آنجا ذخیره شده‌اند، مرتب ضد عفونی می‌کنند.



تصویر

نژادهای زنبور

زنبور هندی Aspis Indica

کمی کوچکتر از زنبور عسل معمولی بوده ، قدر کارگرش 13 میلیمتر می‌باشد. سلولهایی را که با موم در روی شانها درست می‌نماید از سلولهای زنبور عسل کوچکتر هستند.

زنبور درشت Apis Dorsata

در هندوستان و چین زندگی نموده و بزرگترین نوع زنبور عسلی است که تاکنون شناخته شده است. به حالت وحشی زندگی کرده و در زیر شاخه‌های درخت شانش را می‌چسبانند. سالانه چند بار از نقطه‌ای به نقطه دیگر کوچ می‌نمایند.

زنبور ریزApis Florea

از همه زنبورها کوچکتر بوده و فقط یک شان درست می‌کنند که مثل زنبورهای درشت به زیر شاخه درخت می‌چسباند به حالت وحشی در هندوستان و جنوب ایران یافت می‌شوند.

زنبور عسل معمولی Apis Meaifica

همان زنبور عسل معمولی است که فقط آنها را در دهات و شهرها برای تولید عسل در کندوها نگهداری می‌کنند. خواصی را که از یک نژاد خوب باید انتظار داشت عبارتند از: آرام باشند و نیش نزنند، پر محصول باشند، بچه به اندازه لازم بدهند، گلهای شهددار را به سرعت پیدا کنند، در مقابل امراض مقاوم باشند، مصرف عسل زمستانی آنها کم باشد، رشد سالانه‌شان را هر چه زودتر شروع کرده و سریع به حداکثر رشدشان برسند. از مهمترین نژادهای این زنبور می‌توان به زنبور عسل اروپای مرکزی ، زنبور سیاه ، زنبور ایتالیایی قفقازی و زنبور نژاد ایرانی نام برد.

آفات و بیماریهای زنبور عسل

از مهمترین بیماریها می‌توان به لوک آمریکایی ، لوک اروپایی ، نوزما ، کنه دونی ، یبوست ، شپشک زنبور عسل و کرم موم خوار اشاره کرد.


 

نوشته شده توسط منصور در شنبه نهم آبان 1388 ساعت 9:6 موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط منصور در شنبه نهم آبان 1388 ساعت 8:59 موضوع | لینک ثابت


خالي كردن دل

 

در چمن آمد غزلي نغز خواند ....   رقص كنان بال و پر برفشاند

بيخود از اين سوي بدانسو پريد ....  تا كه به شاخ سرخ آرميد

پهلوي جانان چو بيفكند رخت ....    مورچه اي ديد بپاي درخت

با همه همچي . همه تدبير كار ؟؟؟؟   با همه خردي . قدمش استوار

زانده ايام نگرد د زبون ؟؟؟؟      رايت سعيش نشود واژگون

قصه نراند زبتان چمن          پا نهد جز بره خويشتن

مرغك دلداد ه لعجب غرور  ....  كرد يكي لحظه تماشاي هور

خنده كنان گفت اي بي خبر ...   مور نديدم چو تو كوته نظر

روزنشاط است گه كار نيست  ...  وقت غم و توشه در انبار نيست

همرهي طالع فيرو زمين .......... دولت جان پرور نوروز زمين

هان مكش اين زحمت و مشكن كمر .... هين بنشين مي شنو و مي نگر

نغمه مرغان سحر خيز را .......      معجزه ابر گهر ريز را

هور بد و گفت بد نسان جواب ....    غلفلي اي عاشق تبصيرو تاب

نغمه مرغ سحري هفته ايست ....   قهقهه كبك دري هفته ايست

روز تو يك روز بپايان رسد ...     نوبت سرماي زمستان رسد

همچو من اي دوست سراي بساز ...  جايگه توش و نواي بساز

برنشد از روزن گس دودما.......... نيست جز از مايه سود ما

ساخته ام  بام و در خانه اي .........  تا نروم بر در بيگانه اي

تو بسخن تكيه من بكار ........  ما هنر اندوخته ايم و تو عار

كارگر خاكم ... و مزد ورباد .... مزد مرا هرچه فلك داد داد

لانه بسي تنگ و دلم تنگ نيست ... بس هنرم هست ننگ نيست

كار خود اي دوست نكو ميكنم ... پارگي وقت رفو مي كنم

شبچره داريم شب و روز چاشت ...  روزي ما كرد سپهر آنچه داشت

سر ننهاديم ببالين كس ...       بالش ما همت ما بود و بس

رنجه كن امروز ما پاي خويش .... گردكن آذوقه فرداي خويش

خيزو بيند اي به گل بام را ....    بنگر از آغاز سر انجام را

لانه دل افزوز تر است از چمن ... كارگرانسنگرتراست از سخن

گر نروي راست در اين راه راست ....   چرخ بلند از تو كند باز خواست

گر نشوي پخنه در اين كارها ...   دهر بدوش تو نهد بارها

گل دوسه روز يست ترا مهمان ... ميبردش فتنه باد خزان

گفت زسرما و زمستان مگو ......  مسله تو به مستان مگو

نوگل ما را خزان با نيست ...       باد چرا ميبردش خاك نيست

ما زگل اندود نكرديم بام ...        دامن كل بستر ما شد مدام 

دوستاني كه يك عمر بهش صبح بخير گفتم اما دريغ از سر زدن

اين هم سهم من از دوستان بود

شايد عشقم نسيبم نشد پس دوستان چه شد

 


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط منصور در یکشنبه سوم آبان 1388 ساعت 10:11 موضوع | لینک ثابت


 

 

سحر گفت غنچه اي در طرف باغ گلزار      زنخود بر گلي خنديد بسيار

كه اي پژمرده روز كامراني است          بهار و باغ را فصل جواني است

نشايد در چمن دلتنگ بودن            بدين رنگ و صفا بيرنگ بودن

نشاط آرد و هواي مرغزاران           چو نور صبگاهيدر بهاران

تو نيز آماده نشو ونماباش             برنگ و جلوه و خوبي چو ما باش

اگر ما  هر دو را يك باغبان كشت     چرا گشتيم. ما زيبا. شما زشت

بگفتا هيچ گل در طرف بستان           نماند جاودان شاداب و خندان

مرا هم بود روزي رنگ وبوي            صفاي جلوه اي پاكيزه روي

سپهر اين باغ بس گردست يغما       من امروز م بدين خواري تو فردا

چو گل يك لحظه ماند غنجه يكدم    چه شادي درصف گلشن چه ماتم

مرا بايد دگر ترك چمن گفت    گل پژ مرده ... ديگر باز نشگفت

ترا خوشباد . با خوبان نشستن      كه مارا بايد اينك رخت بستن

مزن بيهوده جندين طعنه مارا       ببند از . زيرگي دست قضا را

چو خواهد چرخ يغما گر زبونت      كند باد حوادث واژگو نت

بهر شاخي كه رويد تازه برگي         شود تاراج بادي يا تگرگي

گل آنخوشتر كه جز روزي نماند       چو ماند هيچكس قدرش نداند

به هستي خوش بود دامن فشاندن     گلي زيبا شدن يك لحظه ماندن

گل خوشبو ي را گرم است بازار          نماند رنگ و بو چون رفت رخسار

تبه گرديد فرصت خسگان را              برو هشيار كن نورستگان را

چه نامي چون ماند از من نشاني       چه جان بخشي چو باقي نيست جاني

كسي كش دايه گيتي دهد شير        شود هم در زمان كودكي پير

چو اين پيمانه را ساقي است گردون      ببايد خورد گر شهد است و گر خون

از آن دفتر كه نام ما زدودند            شما را صفحه ديگر گشودند

از اين پژ مردگي ما را غمي نيست     كه گل را  زندگاني جز  دمي نيست

 

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط منصور در شنبه دوم آبان 1388 ساعت 16:20 موضوع | لینک ثابت


پاييز

 

 

 موقعی که داری واسه بدست آوردن کسی میدوی آروم بدو چون شاید یکی هم داره واسه بدست آوردن تو میدوه
کوچیک که بودیم تنها کفشامون رو اشتباه می پوشیدیم ، اما حالا چی؟
حالا که بزرگ شدیم تنها کار درستمون پوشیدن کفشامونه !!!

زندگی مستطیلی است به طول خاطرات
به عرض مشکلات
به قطر دوستی
به رنگ آفتاب
به محیط نفرت
و به مساحت عشق

برای بافتن ریسمان زندگی به دنبال بافنده ای دسگر باش
من فقط شکافتن را خوب بلدم . . .

الهی روزگارت آفتابیالهی شامگاهت ماهتابی
الهی در همه دوران عمرت 
به قلب هر که خواهی راه یابی . . .

چه کنم که تو سلطان جهانی و من دوریش خرابات
تو ارباب وفایی و من نوکر چشمات
وقتی تو پیروز میشی من با غرور به همه میگم : هی اون دوست منه !اما وقتی میبازی کنارت میشینم و میگم : هی من دوست توام ...
میگن عشق مثل خورشید می مونه 
هنوز از طلوعش به حد کافی لذت نبردی که از غروبش دلگیر میشی . . .

عشق یعنی پاک ماندن در فساد
آب ماندن در دمای انجماد
در حقیقت عشق یعنی سادگی
در کمال برتری افتادگی
ز مرگم هیچ نمی ترسم
اگر دنیا سرم ریزد
از این ترسم که بعد از من 
گلم را دیگری بوسد . . .



همیشه دلیل شادی کسی باش نه قسمتی از شادی او، و همیشه قسمتی از غم های کسی باش نه دلیل او ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 


 

نوشته شده توسط منصور در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 ساعت 11:59 موضوع | لینک ثابت


در مورد ازدواج و بعد از ازدواج


یکی از کارهایی که همیشه زنها و مردها در حال انجام اون هستند شناساییه.مسلماً دو نفر برای ازدواج باید یکدیگر رو کاملاً بشناسند تا بتونند فردی رو که مکمل روحی وجسمی اونهاست ، انتخاب کنند.ولی متاسفانه داستان تا همینجاش قشنگه ! چون افراد این شناسایی رو نصفه انجام میدن! ۲ نفر همواره شروع به کاووش در اخلاقیات و روحیات هم میکنند تا در انتخاب اشتباه نکنن اما هیچوقت آخرین مرحله و یکی از مهمترین مراحل شناسایی رو انجام نمیدن! یعنی شناسایی جسمی. عاملی که افراد با افتخار! یه خط روش میکشند و اون رو مهم نمیدونند در حالیکه شاید این مسئله از نظر زناشویی مهمترین عامل نباشه اما از نظر حساسیت هیچ عاملی مهمتر از اون نیست.این عامل در ابتدا مثل یک نقطه می مونه اما بعد از ازدواج در اثر عدم همخوانی آنچنان بزرگ میشه که کم کم تمام جونتون رو ازتون میگیره! شما چرا فکر نمیکنین که بعد از اینکه تمام آیتم های یک نفر رو برای ازدواج چک کردید نباید یه چک پوینت هم برای مسائل جنسی قرار بدین؟ واقعاً مثل اینکه بعضیهاتون اصلاً خوشتون میاد خودتون رو بدبخت کنین.
مسائل جسمی برخلاف اسمش کاملاً به روحیات و اعصاب ارتباط داره و اگر کوچکترین اختلالی در اون بوجود بیاد به سادگی و مثل خیلی از اطرافیانتون، شما رو بجنگهای عصبی هدایت میکنه. ولی خیلیهاتون اصلاً بهش فکر نمیکنین .اصلاً انگار نه انگار که این عامل جزء شناسایه.کاملاً رفتارتون مثل آدمیه که رفته هندونه بخره! اصلاً از توش خبر نداره.کلی تو سر هندونه میزنه اما آخرش شانسش پنجاه ، پنجاست.خواهش میکنم این حماقت رو مرتکب نشین.خیلی از دخترها به محض اینکه عاشق میشن همه چیز براشون تمومه! مغزشون قفل میشه! خیلی از پسرها هم به محض دیدن یه دختر خوشگل دیگه عقلشون کار نمیکنه. بالا خونه، تعطیل! چون دخترها عشق رو پاسخگوی همه چیز میدونند و پسرها هم فکر میکنند یه دختر خوشگل لذت جنسیه بیشتری بهشون میده!! نمیخواین از این مسخره بازیهاتون دست بردارین؟ نمیخواین یکم تصمیم بگیرین منطقی تر باشین؟ شما باید بدونین که بعد از ازدواج ۷۰% دخترها میفهمند که آقا پسر اصلاً بلد نیست عشق رو با حرارت پیوند بزنه.کم کم میبینند فقط یه هوس فیزیکی داره مرد رو بسمت همسرش میکشونه! از اون طرف پسره تا قبل از ازدواج فکر میکرده میتونه سنگ رو بترکونه! اما بعد از چند مدت که بادش خوابید کم کم موتورش میاد پایین و کم میاره! گروهی هم بعد از ازدواج با همون دختری که بقول خودشون مثل هلو! می مونه تازه میفهمن که با چه مجسمه ای ازدواج کردن! دختر اجازه تخلیه کامل روحی رو به پسر نمیده چون طبعش سردتر از پسره است و در نتیجه پسر بسرعت به سمت ناسازگاری و مشکلات حاشیه ای هجوم میبره! حتی خیلیها اصلاً از اندام همسرشون خوششون نمیاد ولی مجبورند تمام لذتی رو که سالها سرکوب کردند و انتظارش رو کشیدند با چیزی که تمایلی بهش ندارند پاسخ بدهند.آینده روحی این افراد هم کاملاً مشخصه. شما باید این شناسایی ها رو انجام بدین.شما اصلاً قدرت جنسی خودتون رو نمیشناسین. شما به الان نگاه نکین.یاید بدونین که این مسائل اهمیتش بعد از ازدواج نمود میکنه.آقایون، بدونین که حتی سردترین زن دنیا هم اگر گرفتار شوهری بشه که نتونه پاسخگوی نیاز جنسی اون باشه، هیچوقت شوهرش رو نمی بخشه.


خانمها بدونین اگر اسباب نا رضایتی جسمی فراهم بشه شما بسرعت همسرتون رو از دست خواهید داد.فقط کافیه برای اثبات این مسئله بیاد بیارین وقتی صحبت ساختن خانه های عفاف پیش اومد چه ولوله ای بین مردهای متاهل! راه افتاد.همه نیششون تا بنا گوششون باز شد. این مطلب پشتش حرفهای زیادی نهفته که من بهتره راجع به اونها سکوت کنم. ولی خانمها بدونین عقده های زیادی وجود داره و اتفاقات زیادی در حال اتفاقه که شما ازش خبر ندارین. حالا اگر براتون مهم نیست به همین رویه گذشته ادامه بدین.من نمیدونم شما تا کی قادر خواهید بود با کسی که هیچگونه جذابیت جسمی برای شما فراهم نمیاره ،میتونین آروم زندگی کنین؟ من انگشت شمار زن و مردهایی رو دیدم که از نظر جنسی تطابق داشتن و مشکلات حاد هم تو زندگی داشتن اما بی نهایت زوجهای هم فکر و هم فرهنگ دیدم که بخاطر این مسائل زندگی هم رو سیاه کردن.یه سر برین دادگاه خانواده ببینین، بپرسید کسی رو پیدا میکنین که تقارن جسمی خوب با همسرش داره و برای طلاق هم اومده؟ عامل خیلی از کدورتها اینه که یکی از طرفین حس میکنه که جایگاه قبل رو نداره و این باعث میشه که روی گفتار و حرکاتش تاثیر بذاره.

 ۹۰% این کدورتها با معاشقه نابود میشه.چون حرارتی که از معاشقه ایجاد میشه همه چیز رو ذوب میکنه و به فراموشی میسپاره.اما دو نفر که همخوانی ندارن چطور این شانس رو امتحان میکنند؟ اونها این شانس رو از دست میدن که مشکلات کوچک رو در نطفه خفه کنند و نتیجه هم کاملاً معلومه.شناسایی فیزیکی رو انجام بدین.این خزعبلاتی هم که اخلاقیون راه انداختن سالهاست که رد شده.اونها هی بحث بچه گانه بی بند و باری رو وسط میکشند و زر مفت میزنند در حالیکه این موارد اصلاً ربطی به هم نداره.حالا من نمیدونم چه جوابی برای افرادی که بخاطر این قضیه بعد از ازدواج گرفتار فساد شدند دارند؟ آیا فساد اونها شامل اجتماع نمیشه ؟ اونها حاضرند شما نابود بشین ولی خارج از مسیر اونها حرکت نکنین. این یک جنایت بی کیفر در حق شماست. خودتون رو نابود نکنین. این شناسایی حق شماست. باید حتماً قبل از ازدواج از شریک آیندتون هم شناسایی روحی و هم شناسایی جسمی داشته باشید تا بتونید یگدیگر رو کامل بشناسید و گریبانگیر مسائل بعد از ازدواج نشین.

                                                                 

 


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط منصور در یکشنبه پنجم مهر 1388 ساعت 9:52 موضوع | لینک ثابت


تنهاي

من از کدام دیار آمدم که هر باغش
هزار چلچله را گور گشت و بی گل ماند ؟
من از کدام دیار آمدم که در دشتش
نه باغ بود و نه گل ?
 تیر بود و مردن بود
و در تب تف مرداد
 جان سپرد
گذشت تابستان
دگر بهار نیامد
و شهر شهر پریشیده
بی بهاران ماند
 و دشت سوخته در انتظار باران ماند
امید معجزه یی ؟
 نه
 امید آمدن شیر مرد میدان ماند
اگر چه بر لب من از سیاهی مظلم
و پایداری شب
ناله هست و شیون هست
 امید رستن از این تیرگی جانفرسا
هنوز با من هست
امید
 آه امید
 کدام ساعت منصور سپیده سحری آن صعود صبح سخی را
به چشم غوطه ورم در سرشک خواهم دید؟


 

نوشته شده توسط منصور در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 ساعت 10:41 موضوع | لینک ثابت


ديدن از طبيعت خدا


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط منصور در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 ساعت 11:7 موضوع | لینک ثابت


نزديكي عمر زمين

گروه فناوریهای نوین: بر اساس شواهد علمی موجود و مدارک تاریخی قدیمی نظریه هایی که به احتمال نابودی جهان تا سال 2012 پرداخته است مورد بررسی قرار گرفته است.

بسیاری از دانشمندان با توجه به شرایط کنونی زمین و بحرانهای موجود بسیار نگران حیات بشر بوده و به مطالعه بر روی حقایقی می پردازند که می تواند روزی منجر به اتمام حیات بر روی سیاره آبی شود. به اعتقاد برخی نظریه ها پایان یافتن جهان که در تقویم باستانی اقوام مایان تاریخ آن سال 2012 ذکر شده است می تواند به دلایل مختلفی به واقعیت تبدیل شود. نشریه تلگراف نیز با توجه به این نظریه ها و مدارک به بررسی برخی از این دلایل و میزان احتمال تحقق آنها تا سه سال آینده پرداخته است.

1- حمله بیگانگان فضایی
این پدیده در ابتدا به موضوع بسیاری از آثار هنری علمی تخیلی تبدیل شد اما به تدریج محققان دریافتند که نگرانی از حمله بیگانگان به زمین رو به افزایش است. تعداد موارد مشاهده یوفوها افزایش پیدا کرده و نشانه ها و مدارک زیادی از مشاهده این پدیده های غریب ارائه شده است. از جمله این شواهد تلاش دولتهای مختلف در سرتاسر جهان برای کنترل یوفوها طی 50 سال گذشته است. اما با وجود تمامی این شواهد و مدارک که بسیاری آنها را خیالی و زاده توهم شاهدان می دانند، احتمال وقوع حمله بیگانگان به زمین تا سال 2012 تنها 0.1 از 10 تخمین زده شده است.


2- برخورد با زمین

هزاران انجمن اینترنتی و سایتهای مختلف اعلام کرده اند زمانی در اوایل قرن 21 میلادی سیاره ای ناشناخته با زمین برخورد کرده و یا از فاصله ای بسیار نزدیک از کنار آن عبور خواهد کرد و در نتیجه تمدن را نابود کرده و یا خسارات و دگرگونی های عظیم و جبران ناپذیری را بر روی زمین به جا خواهد گذاشت. این سیاره با نام خیالی "نیبیرو" سیاره ای در منظومه خورشیدی فرض شده است که در مداری نامنظم در حرکت بوده و هر سه هزار و 700 سال یکبار به قسمتهای داخلی منظومه خورشیدی راه پیدا می کند. شواهد بسیار کمی برای اثبات این نظریه ارائه شده است که از آن جمله می توان به معرفی 10 سیاره توسط ناسا در سال 2005 اشاره کرد که در خارج از منظومه خورشیدی به سر می برند و شاید تا سال 2012 به قسمتهای داخلی منظومه خورشیدی وارد شده و از نزدیکی زمین عبور کنند. با این همه احتمال وقوع این برخورد 0.2 از 10 تخمین زده شده است.


3- بحران خورشیدی

این بحران یکی از معدود سناریوهایی است که با انتهای تقویم مایانها در ارتباط است و می تواند پایه علمی داشته باشد. در این سناریو که احتمال وقوع آن 0.3 از 10 برآورد شده است، تابش های شدید خورشیدی و یا انفجارهای گازی در دسامبر 2012 می تواند زمین را در خود غرق کرده و نوع بشر را به همراه اکو سیستم زمین نابود سازد. تاکنون شواهدی مبنی بر وقوع چنین پدیده ای در سال 2012 ارائه نشده اما ارتباطاتی میان دوره های 11 ساله خورشیدی و چرخه زمانی تقویم مایانها یافته شده است. با این حال با وجود اینکه شعله های خورشیدی می تواند برای برخی از تجهیزات، ماهواره ها و فضانوردان مشکلاتی را ایجاد کند اما از قدرتی که بتواند زمین را حداقل تا سال 2012 ویران سازد برخوردار نخواهد بود. تنها خطر جدی که از سوی خورشید زمین را تهدید می کند، اتمام انرژی خورشید و بلعیده شدن زمین توسط این ستاره عظیم است که آن نیز تا پنج بیلیون سال آینده ممکن خواهد بود.


 

نوشته شده توسط منصور در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 ساعت 10:26 موضوع | لینک ثابت


عمليات شستشوي برج آزادي

شستشوی برج آزادی تهران از دیروز سه شنبه (10 شهریور) با حضور مسئولین شهرداری تهران آغاز شد.

مدیرعامل سازمان زیبا سازی شهرداری تهران اعلام كرد: با صرف اعتباری بالغ بر 300 تا 400 میلیون تومان عملیات شست‌و شوی برج آزادی آغاز و این عملیات ظرف دو تا سه ماه آینده به پایان می‌رسد وی با یادآوری این كه برج آزادی از 20 سال پیش تاكنون شسته نشده بود، افزود: با كارشناسی انجام شده، مقرر شد شست‌وشوی برج به صورت علمی و با استفاده از تكنولوژی روز دنیا انجام شود. این در حالیست كه در این عملیات، علاوه بر شست‌وشو، بندكشی‌های بین سنگ‌ها نیز مرمت و لایه‌ای به منظور محافظت از سنگ‌نمای برج در برابر آلودگی‌های شهری، بر روی آن كشیده می‌شود.

شهردار منطقه 9 تهران بیان داشت: این فقط یک شستشوی معمولی نیست زیرا پس از شستن این برج از مواد نگهدارنده ای استفاده می‌شود که تا 10 سال دیگر پاکیزگی آن را بیمه می کند. مواد نگهدارنده از خارج کشور وارد شده و پیمانکاران آن به ما تضمین‌های لازم را در این باره داده اند. تمامی جوانب کار سنجیده شده و این برج با تکنولوژی های روز دنیا و افراد تعلیم دیده شده شستشو می شود.

هزینه اولیه شستشوی برج آزادی در فاز اول 400 میلیون تومان برآورد شده است و شهرداری تهران برای ترمیم کاشی کاری ها از هنرمندان بزرگ اصفهان درخواست همکاری کرده است و آنها در اجرای این طرح حضور خواهند داشت. در شستشوی این برج از روش معلق در هوا استفاده می شود.


:: عملیات شستشو و مرمت برج آزادی ::


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط منصور در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 ساعت 13:54 موضوع | لینک ثابت


افكار را مشاهده كردن

آیا مایلید به افكار كسی كه در كنار دستتان نشسته است پی ببرید؟ اگر با افراد زیادی مواجه شده باشیم می‌توانیم بسیاری از افراد را حتی از نوع صحبت كردنشان بشناسیم‌. اما این شناخت در مواجه حضوری با دانستن بسیاری از حالات ثابت شده در علم روان‌شناسی بهترین فرهنگ نامه آدم‌شناسی را برایمان می‌گشاید. با شناخت بیشتر افراد، ارتباطمان جهت دار می‌شود و در مدت كوتاهی خواهیم توانست كه به هدف مورد نظر از این آشنایی و ملاقات نزدیك شویم‌. ایجاد رابطه صحیح باعث رشد عزت نفس در انسان می‌شود و ارتباط ما با خودمان و اطرافیان تقویت می‌شود. هر چه بهتر و كامل‌تر با خود و دیگران ارتباط برقرار كنیم‌، احساس موفقیت از ایجاد یك ارتباط صحیح و دوستانه ما را زودتر به هدفهایمان می‌رساند و باعث تعالی افكار و رفتارمان در زندگی می‌شود.


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط منصور در دوشنبه نهم شهریور 1388 ساعت 10:7 موضوع | لینک ثابت


هنوز اينجا هستم

اینجا هستم کنار این موجهای وحشی دریا تک و تنها!دلم خیلی برات تنگ شده نمی دونم الان کجای اون آسمون هستی تنها اینو میدونم که الان دیگه مثه گذشته ها ,دست در دست من ,شونه به شونه ی هم ,با هم نوازی قدم هامون کنار هم روی این شنهای داغ نیستی!نمی دونم دوباره این دل لامصب چش شده که نمی تونه یه دقیقه آرووم بگیره تا من حتی فرصت اینو داشته باشم که پلک هامو روی هم بذارمو تو ,روی پرده ی چشمام بیای. نمی تونم بگم که چجوری تا اینجا اومدم!نمیتونم بگم که چجوری نفس هام بالا میاد برای جست و جوی عطر تو و دست خالی بر میگرده!نمی تونم بگم که چجوری تا حالا گریه نکردم!داره کم کم میشه ۶سال!یه همچین روزی ,سال  اومدی پیشم و گفتی که باید بری!التماست کردم,به پات افتادم,قسمت دادم,گریه کردم,ناله کردم,دعوات کردم,سرت داد کشیدم,باهات قهر کردم!هیچ فایده ای نداشت باید می رفتی!روز سفر فقط برگشتی بهم گفتی که دلم پیشت امانت میام ازت پس میگیرم!اما نمی دونستم خوب به عهدت وفا نمی کنی و اون دلی که بهم داده بودی هیچ وقت ازم پس نمی گیری!خوب الان تکلیف من چیه؟؟؟؟چه جوابی بهش بدم؟؟به دلم!آره به دلم چی بگم؟؟بگم این دلی که بهت دادم تا باهاش سکوت مخملیت و قسمت کنی الان دیگه باید بره زیر خروار ها خاک؟!این دلی که باهاش شب و روز سرکردی ,نگاش کردی,دوسش داشتی الان دیگه باید بره!بدون اینکه دیگه حتی بتونی حسش کنی! چقدر گریه کردم؟؟!فکرشو بکن حتی یه قطره اشکم نتونستم برات بریزم!همه می گفتن این دیوونه شده!مگه چه اشکالی داره ؟آره دیوونه شدم !توی عالم دیوونگی میتونم چشماتو به یاد بیارم.به دستات بوسه بزنم.دیگه اونجا نمی تونی ازم دور بشی.نمی تونی.بهم میگن فراموشش کن!آخه چجوری من اونی و فراموش کنم که برام مقدسه؟؟؟چجوری اونی رو فراموش کنم که توی حرم امن دلش جا داشتم؟؟؟حالا من اینجا کنار این موج ها آرووم نشستم .نشستم تا شاید خبری از باد بشه و بگه که تو کجایی!حتی ماهی ها هم فهمیدن که من تنها شدم!اما هنوز گریــــه نکردم


 

نوشته شده توسط منصور در سه شنبه سوم شهریور 1388 ساعت 14:49 موضوع | لینک ثابت



هر شمعی در دنیا پروانه ای دارد و هر پروانه ای شمعی , یا شمع آب میشود یا پروانه میسوزد , به عشق یکدیگر , اما بدا به حال پروانه ای که شمع ندارد چون پروانه عاشق است و شمع معشوق , میترسم همان پروانه بی شمع باشم که بدا به حالم , بدا به حالم که سالهاست شمعی برای سوختن این تن نیافتم که عاشقانه در عشق معشوق بسوزم , معشوقی که در رویا داشتم و دارم شمعی است از تبار آریا , زاده ایران سرافراز .

شمعی که هر گاه آن را در خواب نمایان میکنم گوئی همه دنیا روشن گشته , افسوس که در بیداری هنوز دنیایم تاریک است .

از آن بیشتر بیم دارم که مبادا نیابم شمع را , دنیا را نمیخواهم اگر تا رسیدنم آب شود آنگاه چه کنم , چه کنم اگر شمعم را با پروانه ای ببینم , اما اگر رسیدم و نگاهم نکرد آنگاه بدا به حال پروانگان , آنان در کنار شمع و به عشق شمع میسوزند

   من به تنهائی , در حسرت و انتظار یک نگاه شمع از درون میسوزم

ای کاش همیشه در قصه ها زندگی می کردیم .

ای کاش زندگی ما در قصه ای شیرین و زیبا خلاصه می شد.قصه ای که در آن غم و غصه و کینه راه نداشت .

قصه ای که در آن غم و جدایی نبود قصه ای که فقط مهر و عاطفه و لبخند وجود داشت و همراش شادی و نشاط بود .ای کاش زندگی ما هم مانند همان قصه مادر بزرگ با یکی بود یکی نبود آغاز می شد و در زیر گنبد کبود با خیرو خوشی به پایان می رسید .

قصه های مادر بزرگ همیشه خوشی و شیرینی داشت و در قصه هایش همیشه از قهر و جدایی آشتی ِ عشق و عاشقی و جشن و سروریکه بر پا بوده صحبت می کرد . ای کاش من در همان قصه مادر بزرگ زندگی می کردم و خوشبختی را با تمام وجود لمس می کردم .

ولی افسوس .....


 

نوشته شده توسط منصور در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 ساعت 9:35 موضوع | لینک ثابت


عشق از دست رفته

اشك طرف و ديد اگر ديده رفت .... اوفتاد آهسته و غلطيد رفت

بر سپهر تيره هستي ... دمي ؟؟؟   چون ستاره روشني بخشيد و رفت

گر چه درياي وجودش جاي بود /؟؟؟  عاقبت يك قطره خون نوشيد و  رفت

من چو از چور فلك بگر يستم  .... بر من و گريه ام خنديد و رفت

ر نجشي ما را نبود اندر ميان /////  كس نميداند چرا رنجيد و رفت

تا دل ازاند گرد و آلود گشت ؟؟؟  دامن پاكيزه را بر چيد و رفت

موج سيل و فتنه و آشوب خاست ///// بحر طوفاني شد ترسيد و رفت

همچو شبنم در گلستان     وجود ....... بر گل رخساره اي تابيدو رفت

مدتي در خانه دل كرد جا ///////// مخزن اسرار جان را ديد و رفت

رمزهاي زندگاني را نوشت ؟؟؟؟  دفتر و طومارخود پيچيدو رفت

شد چو از پيچ و خم ره با خبر ؟؟؟  مقصد تحقيق را پرسيدو رفت

جلوه و رونق گرفت از قلب و چشم //// ميوه اي از هر درختي چيدو رفت

عقل دور انديش با دل هر چه گفت /// گوش داد و جمله را بشنيدو رفت

تلخي و شيريني هستي چشيد ////   از حوادث با خبر گرد يدو رفت

قاصد معشوق بود از كوي عشق ....  چهره عشاق را بوسيدو رفت

اوفتاد اندر ترازوي قضا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ كاش ميگفتند چند ارزيدو رفت

 

 اوفتاد اندر ترازوي قضا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ كاش ميگفتند چند ارزيدو رفت

http://human2.blogfa.com/8412.aspxhttp://www.2--ashegh.blogfa.com/post-2.aspx

 

 

 


 

نوشته شده توسط منصور در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 ساعت 21:22 موضوع | لینک ثابت


تشکر و قدر دانی

سلام دوستان من برگشتم

آنهای در این مدت به بنده سر زدن و اظهار هم دردی کردند

ممنونم و واقاا دوست حقیقی بنده هستند و از آنها کمال تشکر دارم

امید وارم هیچ وقت در زندگی مشکلات نداشته باشند

همیشه شادی در لبانشان باشد و سر افراز باشند 

 

 دوستون دارم


 

نوشته شده توسط منصور در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 ساعت 16:54 موضوع | لینک ثابت


دوستان سلام

دستون دارم دوستون دارم از صمیمی قلب

 

 

نزار بهت عادت كنم جداي سخته گل من

يه روز تو از اينجا ميري ميشكنه تنها دل من

نزار بهت عادت كنم جداي سخته گل من

تو كه نميموني پيشم داغتو رو دلم نزار

نزار بهت عادت كنم تا كه جداي سخت نشه

نهال عشق و بسوزون تا يه روزي درخت نشه

براتو مشگل درد سر نشه گريه گني

همش چشم براه بشي گريه كني زاري كني

نزار بهت عادت كنم گريه كني داد بزني

گلايه از خدا كني اه بكشي ناله كني

بگي خدا چه شد برام چرا منو جداکنه

خدا برات فرست داده تو فكر اين نبودي

چرا همش درخت عشق بكاري تا يه روزي

برات بشه درد غم نزار بهت عادت كنم

دلم مبيخواد پرواز كنم از ان بالا نگاه كنم

عاشق و عشق را ببينم نزار بهت عادت كنم

هر چه باشه يه قلب دارم براي يك نفره

بگم خداي من كيم آن بالا ها مي بينه ؟؟

من تورا اسير كنم خدا منو نمي بينه ؟؟

نزار بهت عادت كنم جدا ي خيلي سخته

دلت ميخواد در طول عمر همش بگم كي ميشه روز

اگر بشم عاشق تو شب و روز  ندارم

همش ميگم كجاي دل برم پيش دل به دل

نزار بهت عادت كنم شبها که پشت بام برم

ستاره ها را بشمارم بگم خدا  كي ميشه روز ؟؟

نزار بهت عادت كنم گلايه از خدا کنم؟؟

 آه بکشم ناله کنم

منصور دل به دل نکن << بزار برم ناله نکن <<

 

 


 

نوشته شده توسط منصور در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 ساعت 20:9 موضوع | لینک ثابت


جزیره

 

                       يه روزي خبر رسيد كه جزيره زير اب خواهد رفت  

                                            

                    همه داشتن با هر وسیله که داشتند از جز یره فرار می کردند

                         ناگهان جزیره زیر اب رفت

                    وقتی که جزیره به زیر اب رفت .. عشق از ثروت که قایقی

              با شکوه داشت کمک خواست و گفت ایا میتونم با تو همسفر شوم

            ثروت گفت نه من مقداری زیادی طلا نقره دارم و جای برای بردن تو ندارم

             عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امن بود کمک خواست

             غرور گفت نه جون تمام بدنت خیسه و قایق مرا کثیف  خواهی کرد

                  غم در نزدیکی عشق بود پس عشق به او گفت اجازه بدی با تو بیایم

                غم با صدای حزن الود گفت اه من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تنها باشم

                 عشق سراغ شادی رفت و اورا صدا زد

                اما او انقدر غرق شادی بود و هیجان که حتی صدای عشق را نشینید

             آب هر لحظه بالاتر میامد و عشق دیگر نا امید شد که ناگهان صدای

              سال خورده  گفت من تو را خواهم برد عشق از خوشحالی فراموش

                کرد نام پیر مرد را بپرسد و سریع سوار قایق شد ..

                    وقتی به خشکی رسیدند پیر مرد به راه خود ادامه داد و عشق تازه

                   متوجه شد که چقدر به گردن پیر مرد حق دارد .. عشق نزد علم رفت

                   و گفت آن پیر مرد کی بود که جان مرا نجات داد؟؟

                     علم پاسخ داد زمان ؟عشق با تعجب پرسید ؟چرا زمان به من کمک کرد؟

                    علم لبخندی خرد مندانه زد گفت ؟؟  زیرا تنها زمان قادر به درک  

                    عظمت عشق است   ؟        

 

                                          عهد من این بود که هرجا
                                           یار و همتای تو باشم
                                            توی شبهای انتظارت

                                               مرد شبهای تو باشم
                                          چه کنم خودت نخواستی
                                             شب پر سوز تو باشم
                                                تو همه شبهای سردت
                                                آتش افروز تو باشم
                                              عهد من این بود همیشه
                                                  یار و غمخوار تو باشم
                                                  با همه بی مهری تو
                                                      من وفا دار تو باشم
                                                        چه کنم خودت نخواستی
                                                            شب پر سوز تو باشم
                                                            به همه شبهای سردت
                                                               آةش  افروز تو باشم

 

 

 


 

نوشته شده توسط منصور در سه شنبه ششم مرداد 1388 ساعت 20:35 موضوع | لینک ثابت


< قالب و كدهاي جاوا >